ام ابراهیم عابده ی بصره ای، خداوند من و تو را با هم جمع نکند مگر در ..
ام ابراهیم عابده ی بصره ای، خداوند من و تو را با هم جمع نکند مگر در ..
ارائه از:خدیجه سادات عباسی
دشمن به یکی از مرزهای مسلمانان حمله کرد، بنابراین علماء مردم را برای جهاد فرا خواندند و در این بین عبدالواحد بصری برای مردم خطبه می گفت و آنها را به جهاد تشویق می کرد و حوریان بهشتی را برایشان توصیف می کرد و اینکه در انتظار شهداء هستند و ام ابراهیم در این مجلس حضور داشت، از میان مردم از جای برخاست و گفت: ای أباعبید آیا تو پسرم ابراهیم را نمی شناسی؟ سران و رهبران بصره پسرم را برای دخترانشان خواستگاری کرده اند. به خدا سوگند که این دختر (حور العین) من را به شگفت آورده و من او را برای همسری پسرم برگزیده ام پس آنچه را که از نیکویی و زیبایی او گفتی دوباره تکرار کن.
این کار را انجام داد و مردم بیشتر دچار اضطراب شدند و ام ابراهیم گفت: آیا تو، در همان لحظه پسرم را به ازدواج او در می آوری و از مهریه اش ده هزار دینار بگیری و پسرم در این غزوه همراه تو خارج شود به این امید که خداوند سبحان شهادت را نصیبش کند و برای من و پدرش در روز قیامت شفیع باشد؟ در جواب گفت: اگر این کار را انجام بدهی تو و فرزندت و پدرش إن شاء الله به رستگاری بزرگی دست خواهید یافت. سپس فرزندش را صدا زد و گفت: آیا به این دختر راضی هستی که برای بدست آوردنش جان خود را ببخشی و بازگشت به گناه را ترک کنی؟ جوان جواب داد چرا که نه ای مادر به خدا سوگند که راضی هستم، و مادرش گفت: خداوندا من تو را شاهد می گیرم که من این پسرم را به ازدواج این دختر درآوردم به بهای بخشیدن جانش در راه تو و این که به انجام گناه بازنگردد. پس خدایا، ای ارحم الراحمین او را بپذیر .. سپس رفت و ده هزار دینار را آماده کرد.
و گفت: ای أباعبید این مهریه آن دختر است به وسیله آن خود و سایر مجاهدان راه خدا را مجهز کن و آنگاه رفت و برای فرزندش اسب خوبی را خریداری کرد و برای او سلاحی را فراهم کرد و هنگامی که می خواست از پسرش جدا شود کفن و حنوطی (ماده ی خوشبو که به جسد مرده می زنند ) را به او سپرد وگفت: ای پسرم هرگاه خواستی با دشمن روبه رو شوی با این کفن خود را کفن پوش کن و با این حنوط خود را خوشبو کن و وای بر تو اگر خداوند تو را مقصر (کوتاهی کننده) در راهش ببیند، آنگاه او را در آغوش گرفت و پیشانیش را بوسید و گفت: خداوند من و تو را با هم جمع نکند مگر در محضر خودش در روز قیامت.
عبدالواحد می گوید: زمانی که به سرزمین دشمن رسیدیم و پیکار شروع شد و مردم هجوم بردند، ابراهیم در اول سپاه هجوم برد و تعداد زیادی از دشمنان را کشت سپس بر او حلقه زدند و او را کشتند.
زمانی که خواستیم به بصره برگردیم به یارانم گفتم که ام ابراهیم را در مورد فرزندش با خبر نکنید تا خودم در زمانی مناسب به او تسلیت و تعزیت بگویم مبادا که بی تابی کند و اجر و پاداشش از بین برود.
هنگامی که به بصره رسیدیم ام ابراهیم خارج شد و زمانی که من را دید، گفت: ای أباعبید آیا هدیه ی من قبول شد که آسوده شوم، یا هدیه ام رد شد که عزا بگیرم. و گفتم که هدیه ات قبول شد. در این حال به شکرانه ی خداوند به سجده ¬افتاد و گفت: سپاس خداوندی را که امیدم را نا امید نکرد و قربانی من را پذیرفت. سپس رفت. روز بعد به مسجد آمد و عبدالواحد را صدا زد و گفت: سلام بر تو باد ای أباعبید و تو را بشارت و مژده باد!! أباعبید گفت: همواره بشارت دهنده ی خیر هسنی. به او گفت: دیروز پسرم ابراهیم را در باغ زیبایی دیدم و بر او گنبد سبزی بود و بر روی بستری از مروارید بود و بر روی سرش تاجی قرار داده شده بود و می گفت: ای مادر مژده بده که مهریه قبول شد و عروسی سرگرفت.
بسم الله الرحمن الرحیم