معالجه اشتباه را آسان نمایید

 

ارائه از :مریم  کریمی

اشتباهاتیکه از مردم سر می‌زند اعم از بزرگ و کوچک مختلف و متنوع هستند و هرچند که حجماشتباه بزرگ باشد بازهم علاج آن ممکن است. آری، بسا اوقات چیزی که اشتباهاً فاسدشده صد در صد اصلاح نمی‌شود. اما تلاش حکیمانه فساد را به حداقل می‌رساند. جمعزیادی برای تصحیح اشتباهات خویش تلاش نمی‌کنند، چون در کل به توانایی علاج آن شکدارند.

گاهی اوقاتروش ما در تعامل با اشتباهات، جزئی از خود اشتباه است. فرزندم اشتباهی مرتکب می‌شودمن او را سرزنش می‌کنم و تحقیرش می‌نمایم و اشتباهش را بزرگ تلقی می‌کنم به طوری کهاو احساس می‌کند که در چاهی عمیق افتاده است! لذا از اصلاح آن ناامید می‌شود وهمیشه در این اشتباهش باقی می‌ماند. از همسر یا دوست‌تان اشتباهی سر می‌زند و شمابه او گوش زد می‌کنید که در اشتباه است، اما هنوز راه بسته نشده است و برگشت به سویحق و حقیقت بهتر از سردرگمی در باطل است. این روش بیشتر به اصلاح او کمکمی‌کند.

مردی نزدرسول خدا (صلی الله علیه و سلم) آمد تا بر هجرت با او بیعت کند و گفت: من آمده‌امکه برای هجرت با شما بیعت کنم و والدینم را در حالت گریه ترک نمودم. رسول خدا (صلیالله علیه و سلم) با او به خشونت برخورد نکرد و تحقیرش ننمود. یا عقلش را تصغیرنکرد، زیرا او به نیت نیک و صالحی آمده بود و فکر کرده بود که گزینه‌ی اصلح‌تر راانتخاب کرده است. لذا به او فهماند که معالجه‌ی اشتباه آسان است. بنابراین، خیلیساده عرض نمود: نزد آن‌ها برگرد و همانگونه که آن‌ها را به گریه انداختی، شاد وخندان‌شان بگردان. و بدین شکل مسأله تمام شد.

رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) با روش‌هایی با مردم برخورد می‌کرد که تمایل در امور خیر رادر آنان زنده می‌کرد و این احساس را در وجود آن‌ها به وجود می‌آورد که آن‌ها به خیرنزدیکترند. حتی اگرچه اشتباهی مرتکب می‌شدند. اینک در جلوی‌مان حادثه‌ی وحشتناکیوجود دارد که نتیجه و شاهدمان از این حادثه آخر داستان است اما به خاطر اشتیاقفایده آن را از آغازش ذکر می‌کنیم.

هرگاه رسولخدا (صلی الله علیه و سلم) می‌خواست سفر نماید، میان همسرانش قرعه‌کشی می‌کرد، بهنام هرکسی که قرعه می‌افتاد او را با خود می‌برد. وقتی می‌خواستند به غزوه بنیمصطلق برود در میان آن‌ها قرعه‌کشی نمود و از میان آن‌ها اسم عایشه بیرون آمد. درنتیجه ایشان همراه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) بیرون رفت و این زمانی بود کهآیات حجاب نازل گردیده بود و در کجاوه‌ای حمل می‌شد. هرگاه اصحاب به جایی فرودمی‌آمدند، کجاوه را پایین می‌کردند و عایشه نیازهایش را برطرف می‌کرد و وقتیمی‌خواستند از آنجا کوچ نمایند ایشان در کجاوه‌اش سوار می‌شد.

وقتی رسولخدا (صلی الله علیه و سلم) از این غزوه فارغ شد به سوی مدینه رهسپار گردید تا اینکه نزدیک مدینه رسیدند. لذا در آنجا توقف نموده و پاره‌ای از شب را در آنجاگذراندند. سپس اعلام نمود تا لشکر کوچ کند و مردم شروع به جمع‌نمودن اسباب خویشنمودند و عایشه جهت قضای حاجت بیرون شده بود و گردنبندی که از مهره‌های یمنی شهرظفار ساخته شده بود در گردن داشت. وقتی از قضای حاجت فارغ شد. گردنبند از گلویش جداشد و افتاد در حالی که او خبر نداشت.

چون عایشهبه اردوگاه مسلمانان برگشت و می‌خواست داخل کجاوه‌اش سوار شود به گردنش دست زد وگردنبند را نیافت. حال آن که مردم آماده‌ی حرکت بودند. بنابراین، زود به جایی کهقضای حاجت کرده بود برگشت و گردنبند را تلاش نمود و مقداری تأخیر نمود، مردم آمدندو به این گمان که او در کجاوه‌اش است آن را برداشته و بر شتر بستند و مهار شتر راگرفته و به راه افتادند و لشکر از آنجا کوچ نمود.

عایشه پس ازجستجوی طولانی، گردنبندش را پیدا نمود و دو مرتبه به اردوگاه مسلمانان بازگشت. عایشه در ادامه‌ی داستانش می‌گوید: من به منزلگاهآنان بازگشتم در حالی که در آنجاهیچ دعوتگر و جواب‌دهنده‌ای نبود و مردم حرکت کرده بودند. از این جهت من به گماناین که آن‌ها به زودی متوجه گم‌شدن من می‌شوند و برمی‌گردند. در آنجا نشستم و چادرمرا به خود پیچیدم.

در عین حالکه من در جای خود نشسته بودم خواب بر من غلبه نمود و به خواب رفتم. سوگند به خدا کهمن به پهلو دراز کشیده بودم که «صفوان بن معطل» از کنارم گذشت. چون به خاطر برخینیازهایش از لشکر تأخیر نموده بود و با لشکر شب را نگذرانیده بود. سیاهی انسانی رادید که به خواب رفته است. وقتی نزدیکم آمد مرا شناخت، چون قبل از نزول حجاب مرادیده بود. وقتی چشمش به من افتاد گفت: «إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»! همسر رسولخدا (صلی الله علیه و سلم)؟ من با این استرجاع گفتن او یعنی (إِنَّا لِلَّـهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَگفتن) بیدار شدم. چون مرا شناخت، چهره‌ام را با چادرم پوشیدم و سوگند به خدا غیر ازاسترجاع‌گفتنش چیزی نگفت و من از او چیزی نشنیدم. تا این که شترش را خواباند و پایشرا بر زانوی شتر گذاشت و من سوار شدم و او مهار شتر را گرفت و به سرعت به دنبالمردم حرکت نمود. سوگند به خدا که ما مردم را نیافتیم و آن‌ها نیز برای پیداکردن منتلاش نکردند تا این که صبح کردیم.

ما آن‌ها رادر جایی که منزل گرفته بودند یافتیم. آن‌ها در همان حالت خود بودند تا ناگهان مرد(صفوان) ظاهر گردید که مرا بر شترش سوار کرده بود اهل افک (تهمت‌زنندگان) هر آنچهمی‌خواستند گفتند و لشکر تکان خورد. اما سوگند به خدا که من متوجه چیزی نشدم. سپسبه مدینه بازگشتیم.

مدتی طولنکشید تا این که به شدت مریض شدم و درد سر شدیدی دامنگیرم شد. من از سخنان مردمخبری نداشتم و این خبر به گوش رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) و والدینم رسیده بود. حال آن که آن‌ها در این مورد هیچ سخنی با من نمی‌گفتند، مگر این که من لطفی که درگذشته از رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) دیده بودم نمی‌دیدم. چنانکه در گذشتههرگاه بیمار می‌شدم بر من ترحم می‌کرد و اظهار لطف می‌کرد. اما در این بیماری‌امچنان لطفی احساس ننمودم. بلکه هرگاه رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) نزد من می‌آمدو مادرم از من پرستاری می‌کرد می‌گفت: بیماری‌ات چطور است؟ و چیزی اضافه بر ایننمی‌گفت. تا حدی که من این اظهار بی‌محبتی‌اش را احساس نمودم.

بنابراین،وقتی این بی‌مهری ایشان را مشاهده کردم. گفتم: یا رسول الله! اگر به من اجازه دهیتا به نزد مادرم بروم و او مرا پرستاری کند. آنحضرت (صلی الله علیه و سلم) فرمود: اشکالی ندارد. لذا من نزد مادرم رفتم حال آن که از اخبار بیرون ناآگاه بودم تا اینکه پس از بیست و اندی شب از بیماری بهبود یافتم و شبی همراه «ام مسطح» دختر خاله‌یابوبکربرای قضایحاجت بیرون شدم.

سوگند بهخدا که ما باهم راه می‌رفتیم که ناگاه چادرش زیر پایش گیر کرد و افتاد یا نزدیک بودبیفتد. آنگاه گفت: هلاک شود «مسطح!» من به او گفتم: چه سخن بدی بر زبان آوردی. آیابه مردی که در غزوه بدر حضور داشته ناسزا می‌گویی؟ «ام مسطح» گفت: ای ساده! مگرسخنانش را نشنیده‌ای؟ ای دختر ابوبکرمگر خبرنداری؟ من گفتم: چه خبر؟ آنگاه او مرا از سخنان اهل افک باخبر ساخت. من گفتم: آیااین سخن پخش شده است؟ او گفت: بله به خدا سوگند چنین خبری شایع گردیدهاست.

به خدا قسم! نتوانستم قضای حاجت نمایم و دوباره به خانه برگشتم و بیماری‌ام چندین برابر شد. سوگند به خدا که کارم گریه بود. تا جایی که ترسیدم گریه قلبم را پاره کند و بهمادرم گفتم: خدا تو را ببخشد. مردم در این مورد سخن گفته‌اند و تو چیزی از اینماجرا را به من خبر ندادی. مادرم گفت: ای دخترم! این را بر خودت آسان بگیر؛ زیرا بهخدا قسم! خیلی کم است زنی زیبا که نزد مردی باشد و هووهایی داشته باشد، مگر این کههووها و مردم علیه او سخنان زیادی گویند.

من گفتم: سبحان الله! مردم هم این سخنان را بر زبان می‌آورند؟ لذا آن شب را تا صبح به گریهگذراندم بدون این که لحظه‌ای چشمانم را با خواب سرمه نمایم و اشک‌هایم قطع گردد وصبح آن نیز گریه می‌کردم. این بود حال عایشه به چنین امری متهم بود در حالی که عمرشاز پانزده سال تجاوز نکرده بود. به او تهمت زنا زدند، حال آن که زنی پاک‌دامن وعفیف و همسر پاک‌ترین انسان‌ها بود. کسی که حجاب و پرده‌اش را کشف نکرده بود وناموسش را هتک ننموده بود.

این استحالش که در خانه‌ی پدر و مادرش گریه می‌کند.          

اما حالرسول خدا (صلی الله علیه و سلم)! غم و اندوهش در مورد عایشه دور نمی‌شود، نه جبرئیلفرستاده می‌شود و نه آیه‌ای نازل می‌گردد و آنحضرت (صلی الله علیه و سلم) درقضیه‌اش حیران و پریشان است و اتهام منافقین و سخنان مردم در مورد ناموس همسرش براو سنگینی می‌کند و به معضلی بزرگ تبدیل شده است، بدین منوال مدت طولانیگذشت.

روزی رسولخدا (صلی الله علیه و سلم) در میان مردم برخاست و خطبه‌ای ایراد نمود و حمد و سپاسخدا را به جا آورد. سپس فرمود: ای مردم! چرا بعضی مردم مرا در مورد اهل وخانواده‌ام اذیت می‌کنند و علیه آنان چیزهای ناحقی می‌گویند. سوگند به خدا که من ازخانواده‌ام به جز خیر و نیکی، چیز دیگری سراغ ندارم. همچنین در مورد مردی (صفوان بنمعطل) که از او سخن می‌گویند، نیز به جز خیر و نیکی چیزی نمی‌دانم، فقط او به همراهمن به خانه‌هایم داخل شده است و بس.

وقتی رسولخدا (صلی الله علیه و سلم) چنین گفت، سردار اوس «سعد بن معاذ» برخاست و گفت: یارسول الله! اگر او از قبیله‌ی «اوس» است ما او را به قتل می‌رسانیم و اگر از قبیله«خزرج» است، پس به ما دستور بده؛ زیرا سوگند به خدا که آن‌ها سزاوار آنند کهگردن‌شان زده شود. وقتی سردار «خزرج» یعنی «سعد بن عباده» این سخن را شنید برخاست. حال آن که مرد صالحی بود، اما تعصب قومی او را فرا گرفت. برخاست و گفت: به خدا قسم! دروغ می‌گویی. تو گردن آن‌ها را نمی‌زنی، زیرا سوگند به خدا! تو فقط به خاطر آنچنین گفتی که فهمیدی آن‌ها از قبیله‌ی «خزرج» هستند و اگر از طایفه‌ی تو می‌بودندهرگز چنین نمی‌گفتی.

باز از آنطرف «اسید بن حضیر» برخاست و به «سعد بن عباده» گفت: به خدا قسم! تو دروغ می‌گویی. ما آن‌ها را به قتل می‌رسانیم. اما تو هم منافقی که از منافقان دفاع می‌کنی. وآنگهیمردم علیه همدیگر شوریدند تا جایی که نزدیک بود به قتل و کشتار بی انجامد و رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) همچنان بالای منبر نشسته بود. لذا آن‌ها را دعوت به آرامشنمود تا این که خاموش شدند و خودش نیز ساکت شد.

وقتی چنیندید از منبر پایین آمد و به خانه‌اش رفت. وقتی آنحضرت (صلی الله علیه و سلم) متوجهشد که این امر امکان ندارد از طرف عموم مردم حل شود. تصمیم گرفت از طرف خانواده وافراد خصوصی‌اش راه حلی پیدا کند. لذا علی و اسامه بن زید را فرا خواند و با آن دومشورت نمود.

اسامه درمورد عایشه سخنانی نیک بیان نمود و از او تعریف کرد و گفت: یا رسول الله! او اهلشما است و ما در مورد او جز خیر چیزی نمی‌دانیم و این سخن دروغ و باطل است. اما علیگفت: یا رسول الله! زنان زیادی وجود دارد و شما می‌توانید همسران دیگری برگزینید واز کنیزش بپرسید او حرف راست را به شما خواهد گفت. لذا رسول خدا (صلی الله علیه وسلم) گفت: ای بریره! آیا از عایشه چیزی دیده‌ای که تو را به شک بیندازد؟ بریره گفت: خیر سوگند به ذاتی که شما را به حق به پیامبری برگزیده است. به خدا سوگند که من جزخیر چیزی نمی‌دانم و من هیچ عیبی در عایشه نمی‌بینم، مگر این که او دخترکی خردسالاست. از این رو من آرد را خمیر می‌کنم و به او دستور می‌دهم تا آن را حفاظت کند واو به خواب می‌رود و از آن طرف بز می‌آید و آن را می‌خورد.

بله، چگونهکنیز از عایشه امری مشکوک مشاهده می‌کند، حال آن که او دختر جوان و صالحی است کهصدیق این امت یعنی ابوبکراو راتربیت نموده و سرور فرزندان آدم او را ازدواج کرده است؟ بلکه چگونه بریره در شکمی‌افتد، در حالی که او محبوب‌ترین فرد نزد رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) است وحال آن که او چیزی جز پاکی را دوست نمی‌دارد؟ پس عایشه پاک و مبرا است. اما خداوندمی‌خواهد او را آزمایش کند تا اجر و پاداش عظیم به او عنایت کند و یاد و ذکرش رابلند کند.

روزها برعایشه می‌گذشت و به دردها و رنج‌هایش اضافه می‌شد و بر بستر بیماری‌اش می‌غلتید وهیچ غذا و نوشیدنی برایش لذت‌بخش نبود. رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) کوشش می‌کرداز طریق ایراد سخنرانی برای مردم این مشکل را حل کند، اما نزدیک بود در میانمسلمانان جنگ و نبردی رخ دهد، باز تلاش کرد تا آن را در خانه‌اش حل نماید، و از زیدو علی پرسید، اما نتیجه‌ای نگرفت. وقتی چنین دید، تصمیم گرفت تا از طریق عایشه بهاین قضیه پایان دهد.

عایشه درادامه می‌گوید: من آن روز را به گریه گذراندم که اشک‌هایم قطع نگردید و چنین نبودکه با خواب چشم‌هایم را سرمه نمایم. باز شب آینده‌اش را نیز گریه کردم که نه بهخواب می‌رفتم و نه اشک‌هایم قطع گردید و پدر و مادرم گمان می‌کردند که گریه قلبم رامی‌شکافد. لذا رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) قدم‌زنان به خانه‌ی ابوبکرآمد واجازه خواست و نزد عایشه آمد در حالی که مادر و پدرش و زنی از انصار در کنار اوبودند.

این نخستینبار بود که آنحضرت(صلی الله علیه و سلم) وارد خانه‌ی ابوبکرمی‌شد، پساز آن که مردم این اتهام را به عایشه وارد کرده بودند و مدت یک ماه عایشه را ندیدهبود و یک ماه است که وحی در مورد عایشه نازل نمی‌گردد. رسول خدا(صلی الله علیه وسلم) نزد عایشه آمد. در حالی که او در رختخواب افتاده بود، انگار از شدت گریه واندوه جوجه‌ای بود که پرهایش را کنده‌اند. عایشه گریه می‌کرد و آن زن انصاری نیز بااو گریه می‌کرد، اما مالک چیزی نبودند.

رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) نشست و حمد و سپاس خدا را به جا آورده و آنگاه فرمودند: امابعد! ای عایشه! مطالبی در مورد تو به من رسیده است و داستان افک و از وقوع اشتباهبزرگی که اتفاق آن شایع شده بود را بازگو نمود. سپس خواست تا برای عایشه بیان کندکه انسان هرچند مرتکب اشتباهی باشد. اما معالجه‌ی این اشتباه سخت نیست. لذا بهعایشه گفت: اگر تو از این تهمت‌ها پاک باشی پس به زودی خداوند تو را مبرّا و پاکخواهد گرداند و اگر تو مرتکب گناهی شده‌ای، از خداوند آمرزش بخواه و به سوی او توبهکن؛ زیرا هرگاه بنده به گناه اعتراف کرده و توبه نماید، خداوند توبه‌ی وی رامی‌پذیرد.

اینگونه استکه حل‌نمودن آسان اشتباه بدون هیچگونه پیچیدگی و به طول و تفصیل – اگر خطا واشتباهی رخ داده باشد – عایشه گفت: وقتی رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) سخنانش رابه پایان رساندند. اشک‌هایم خشکید، به طوری که قطره‌ای احساس نکردم و منتظر شدم تاپدر و مادرم از طرف من به رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) پاسخ دهند، اما آن‌هاچیزی نگفتند. لذا من به پدرم گفتم: تو از طرف من جواب رسول الله (صلی الله علیه وسلم) را بده. پدرم گفت: به خدا قسم! من نمی‌دانم با رسول خدا (صلی الله علیه و سلم)چه حرفی بزنم. باز به مادرم گفتم: تو جواب رسول خدا را بده. او نیز گفت: به خدا قسممن نمی‌دانم که چه بگویم.

به خدا قسم! من هیچ خانواده‌ای را سراغ ندارم که به آنان چنین مصیبتی وارد شده باشد که بهخاندان ابوبکروارد شدهبود. لذا وقتی مادر و پدرم از پاسخ عاجز ماندند، اشک‌هایم ریختند و گریستم و گفتم: سوگند به خدا! من هرگز از آنچه تو ذکر نمودی به خدا توبه نمی‌کنم. به خدا قسم! منمی‌دانم آنچه شما در این مورد شنیده‌اید در دل‌هایتان استقرار یافته و آن را تصدیقنموده‌اید و اگر به شما بگویم من بری هستم – و خدا می‌داند که من پاک هستم – شمامرا تصدیق نمی‌کنید، و اگر به این امر اعتراف کنم – و خدا می‌داند که من از آن پاکهستم – شما مرا تصدیق می‌کنید و به خدا قسم! من برای خود و شما مثل و نظیرینمی‌بینم، مگر آنچه را که پدر یوسف گفت:

(فَصَبْرٌجَمِيلٌ وَاللَّهُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ )یوسف: 18.

یعنی: پسصبر من نیکو است و خداوند، از آنچه شما برای او بیان می‌کنید مددگار مناست.

عایشه درادامه می‌گوید: سپس رویم را برگرداندم و در رختخوابم دراز کشیدم و سوگند به خدا! منمی‌دانستم که من بری هستم و خداوند براءت مرا اعلام خواهد کرد. اما به خدا قسم! منفکر نمی‌کردم که خداوند در مورد من وحی (آیه‌ای) را که تلاوت کرده شود فرود آورد،زیرا شأن من کوچکتر از آن بود که خداوند در مورد من به امری سخن بگوید که تلاوتشود. اما امید داشتم که رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) خوابی ببیند که خداوند درآن از براءت من سخن بگوید.

به خدا قسم! رسول خدا (صلی الله علیه و سلم) همچنان نشسته بود و هیچکسی از خانه بیرون نرفته بودکه بر آنحضرت (صلی الله علیه و سلم) وحی نازل گردید و همان حالت سختی و دشواری،یعنی حالت وحی او را فرا گرفت و خداوند قرآن را بر پیامبرش نازل نمود. اما وقتی مندیدم که به سویش وحی می‌شود. به خدا قسم! نترسیدم و باکی نداشتم، زیرا می‌دانستم کهمن مبرّا هستم و خداوند بر من ستم نمی‌کند. اما سوگند به ذاتی که جان عایشه در دستاوست! وحی از او جدا نشده بود که من گمان بردم پدر و مادرم! جان می‌دهند و می‌میرنداز ترس این که مبادا خداوند وحی را در اثبات آنچه مردم گفته‌اند نازلفرماید.

وقتی وحی ازآنحضرت (صلی الله علیه و سلم) جدا گردید. ما مشاهده نمودیم که می‌خندد و عرق را ازچهره‌اش پاک نمود و نخستین سخنی که بر زبان آورد گفت: ای عایشه! شادمان باش؛ زیراخداوند براءت تو را نازل فرمود: آنگاه من گفتم: الحمدلله و خداوند این آیات را نازلفرمود:

(إِنَّالَّذِينَ جَاءُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْبَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِوَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ (11) لَوْلَا إِذْسَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًاوَقَالُوا هَذَا إِفْكٌ مُبِينٌ (12) لَوْلَا جَاءُوا عَلَيْهِ بِأَرْبَعَةِشُهَدَاءَ فَإِذْ لَمْ يَأْتُوا بِالشُّهَدَاءِ فَأُولَئِكَ عِنْدَ اللَّهِ هُمُالْكَاذِبُونَ)النور: 11 – 13.

یعنی: بهراستی آن گروهی از شما که (داستان) افک و تهمت را نزد شما آوردند (ای خاندانابوبکر!) گمان مبرید که این تهمت برای شما شرّ است، بلکه شرفی بزرگ در آن نهفتهاست، برای هریک از گروه دروغگویان به میزان دخالتش در این تهمت همان گناهی است کهمرتکب شده است و برای کسی که قسمت عمده آن را به عهده گرفته است (یعنی عبدالله بنسلول) در آخرت برایش عذابی بزرگ مقرر است. (ای مسلمانان!) چرا وقتی این افترا وتهمت (به عایشه) را شنیدید مردان و زنان مومن حسن ظن حاصل ننمودند (و گمان نیکنبردند) و چرا نگفتند: این دروغی آشکار است؟ چرا چهار گواه نیاوردند تا بر صحت اینبهتان گواهی دهند، پس چون درمانده شدند و نتوانستند بر ادعای خود گواه بیاورند،آنان مفسدانند و در نزد خداوند دروغگو می‌باشند.

خداوند بااین فرموده‌اش آن‌ها را تهدید نمود:

(إِنَّالَّذِينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشِيعَ الْفَاحِشَةُ فِي الَّذِينَ آمَنُوا لَهُمْعَذَابٌ أَلِيمٌ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنْتُمْ لَاتَعْلَمُونَ)النور: 19.

یعنی: آنانکه علاقمندند تا عمل زشت و قبیح در میان کسانی که ایمان آورده‌اند، منتشر گردد، (ازقبیل: اشاعه زنا و منکرات) برای آنان در دنیا عذابی دردناک (یعنی اقامه حد) و درآخرت عذاب (دوزخ) خواهد بود و خداوند متعال به نهان و نیات آگاه است و شما از آنبی‌خبرید.

سپس رسولخدا (صلی الله علیه و سلم) به سوی مردم بیرون رفت و برای آنان خُطبه خواند و آیاتیرا که خداوند در این مورد نازل کرده بود برای آن‌ها تلاوت نمود و سپس بهتهمت‌زنندگان حد قذف زد.

بنابراین،مناسب است تا ما بر شخص اشتباه‌کننده چنان تعامل کنیم که او مریض است و نیاز بهعلاج دارد نه این که در خشونت و سرکوبی او مبالغه کنیم، زیرا بسا اوقات او بهدرجه‌ای می‌رسد که احساس می‌کند شما به این امر شادمان هستید. پزشک خیرخواه آن استکه به صحت و سلامتی بیماران بیشتر از خود آنان نسبت به خودشان اهتماممی‌ورزد.

رسول خدا(صلی الله علیه و سلم) فرمودند: «مثال من و مثال مردم مانند مردی است که آتشی روشنکند و وقتی دور و بر آن روشن شد، پروانه‌ها و این حشراتی که در آتش می‌افتد، شروعبه افتادن در آن می‌کنند. لذا و آن‌ها را بیرون می‌کشد، اما آن‌ها بر او غالب شده ودر آن می‌افتند. از این رو من شما را از افتادن در آتش بازمی‌دارم و شما خود را درآن می‌اندازید».

رأی...

بسا اوقاتروش ما در تعامل با اشتباهات، به عملی بزرگتر از خود اشتباهمی‌انجامد.